تبليغاتX
تجربه هفته یک من

به نام او که همیشه بغلم بود و من نمیدیدم!

دیروز یا پریروز، مثل همیشه ولو سایت های موزیک شده بودم که ناغافل دیدم خانوم رعنا فرحان آلبوم داده، اول که دیدم باور نکردم گفتم امکان نداره!بعد رفتم دانلود که شد تازه به خودم اومدم و کلی ذوق کردم نزدیک بود ذوق مرگ بشم!بعد از اون کار بی نظیر که الان اسمشم یادم نمیاد و تو گو+ گوش آکادمی هم اجرا شد فکر نمیکردم خواننده ای بتونه اینقدر هنر مند باشه که کلی ترک با همون اندازه قدرت یا شایدم بیشتر رو نگه دارهو پخش  نکنه و داشته باشه  تا یهو پخش کنه!
آلبومش در حد هیروشیما ترکونده، به نظرم همون اتفاق ساده هه بود که در عمق پیچیدگی دنبالش میکردم چه قدر اتفاق افتاد برام وای!
همه چیز داره درست میشه همه بزنید بشکونید هر چی تخته هست رو که حال چشم خوردن ندارم!
ترک 1 و 2  و3 دقیقا به ترتیب نابود میکنه آدم رو اگرم دایل آپ دارید حداقل ترک یک رو دانلود کنید تا واقعا متوجه شید ترک بلوز(یا حالا شایدم نزدیک به بلوز) با اشعار عرفانی یعنی چی!اصلا این سبک برای عرفان ما اختراع شده ما حواسم نبوده باور کنید!
اینم آلبومش:
با لینک مساقیم ترک به ترک و 3 کیفیت مختلف!منبع هم تابلو دیگه تهران- موزیک!راستی اسم آلبوم ماه و سنگ هست!البته ترک های ضعیف هم داره!مثلا ترک آخرش نسبت به ترک اولش واقعا ضعیف تره!در کل ولی خیلی خوبه!در ضمن اگر با این سبک حال نمیکنید یا نمیدونید شعر های مولانا و یا عرفانی یعنی چی واقعا توصیه می کنم نادیده بگیرید تعاریف رو و بیخیالش بشید!کیفیت 320 اش هم هست که فکر کنم از روی سی دی یه اورجینالش کپی شده باشه یا حداقل به صورت تورنت دانلود شده و بعد آپلود شده چون مشخصه!یعنی کیفیتش خیلی شاخه بیخیال حال توضیح ندارم!


MP3 320  دانلود کل آهنگ ها یکجا در یک فایل زیپ : Directlink

01 - Tangled.mp3      
02 - One Breath.mp3      
03 - Slave to the Moment.mp3      
04 - Blind Star.mp3      
05 - I Stand By You.mp3      
06 - How Sweet the Sugar.mp3      
07 - The Moon and the Stone.mp3      
08 - Caravan.mp3      
09 - Iran.mp3      
10 - For Our Heart.mp3


MP3 128  دانلود کل آهنگ ها یکجا در یک فایل زیپ : Directlink

01 - Tangled.mp3      
02 - One Breath.mp3      
03 - Slave to the Moment.mp3      
04 - Blind Star.mp3      
05 - I Stand By You.mp3      
06 - How Sweet the Sugar.mp3      
07 - The Moon and the Stone.mp3      
08 - Caravan.mp3      
09 - Iran.mp3      
10 - For Our Heart.mp3


OGG 64  دانلود کل آهنگ ها یکجا در یک فایل زیپ : Directlink

01 - Tangled.ogg      
02 - One Breath.ogg      
03 - Slave to the Moment.ogg      
04 - Blind Star.ogg      
05 - I Stand By You.ogg      
06 - How Sweet the Sugar.ogg      
07 - The Moon and the Stone.ogg      
08 - Caravan.ogg      
09 - Iran.ogg      
10 - For Our Heart.ogg

کیو(امیدوارم خوشتون بیاد چون واقعا خوبه!)ترک یک رو از دست ندید!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 13:38 توسط کیومرث |

به نام خدایی که زیر تمام خط خوردگی ها را میداند!


امروز تمام وجودم در آینه خط خورد، تمامم در یک صحنه جا ماند، حوصله ام سر رفت از وجودم در آن لجن زار.دیگر توانی برای فکر کثیفی اش هم نبود. دیگر خسته شدم از خستگی. از این که بی هدفانه تمام هدف زندگیم پیدا کردن هدف زندگیست. گم شدم در پیچ و تاب همیشگی های خسته کننده. نه توانی که پس زنم آن کار انجام داده را و نه توان آن که پیش روم و فراموشش کنم. تمام فکرم غرق در صحنه ی خنده داریست که شاید احمقانه به آن گیر کرده ام. خسته ام از این مبهم گویی. صد حیف که نامحرمان را محرم کرده بودم. صد حیف که باز هم مثل همیشه گول نمایش این حیوان های انسان نما را خوردم.دیگر خسته شده ام از حماقت های تکراریم. شاید این هم یک اشتباه بود مثل یک خط خوردگی و دوباره تکرار این خط خوردگی.منتظر یه اتفاق ساده ام در عمق پیچیدگی زندگی و چرا بدون انتخاب من درگیر این پیچیدگی شده ام. شده ام و شده ام. تنها چیزی که حقیقت دارد غرق بودن کنونی ام هست و جز او، همه چی دروغه حتی دروغه این دروغ. زحمت تنفس دوباره برایم خسته کنندست، هر صبح نا امیدی سلامم میکند هر شب امید پایان خواب، من شاید افسرده شده ام. دیگر ترسی نیست از گفتن این موضوع.شاید افسرده شده ام. فکر میکنم مردم این کره درگیر شادی مفرط شده اند. اینها بی دلیل شادند، به هر مزخرفی میخندند و من اسیر چه احماقه چیز هایی دست و پا میزنم.ساده میگزرد عمر در خواب همیشگیه شادی. نمیدانم کی به من گفت بیداری رو امتحانی بکنم.اصلا پشیمونم، پشیمونم از این همه اکسیژنی که حروم کردم، تمام دفتر هایی که خط زدم. از تک تک ذرات زمین معذرت میخواهم، همه شان رو بی رحمانه له کردم.امیدوارم زمان من را ببخشد، زیاد چشم تو چشمش کردم، البته نه، از او معذرت خواهی نمیکنم، به من خیلی بدهکار است.از تمام آهنگ هایی که نساختم، از تمام ایده های فیلم های کارگردانی نشده ام، از تمام احساساتم که احمقانه قورتشان دادم، از غروب که عشق بازی ها باهاش کردم، از تمام سئوالاتی که فقط حمالشان شدم، از تمام لباس هایم به خاطر بوی تنم، از تمام اشک هایم که به چاه دستشویی پیوستند، از تمام ای کاش های به جواب نرسیده ام، از بلاگفا به خاطر وبلاگم، از کفشم که یک بار هم، او برمن راه نرفت، از تمام خواننده ها برای تحملم، معذرت میخواهم.ببخشید.

خسته شدم از معذرت خواهی، خسته شده ام از قیافه ام، حتی خسته شده ام از این که بی فایده مدام درد هایم را اینجا خط خطی میکنم.

روزی هم زمین مرا می بلعد
و من زیر پای یک کودک
لمس میکنم قدم های نو را
و چه دردناک که می دانی
کثیف خواهد شد اقدام
چه سنگین پای میگذارند امروز
بر تکه قلب خونیم،
همان هایی که کودکانه قدم می زدند...

دست نوشته های دوشنبه شب!به امید روزی که بتونیم با قلمی سیاه، سفید بنویسیم، با پاک کنی معطر!

کیو(به خدا خیلی بود،کلی سانسورش کردم که هی نگید زیاد مینویسم!)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:18 توسط کیومرث |

به نام خدایی که لحظه لحظه ی واقعه را دید!

دیگر از تمام آدم ها بریده ام!نه نگرانم نباشید نمی خواهیم شما را توبیخ بکنم که چرا آقایمان را تنهاگذاشتید!اصلا کاملا حق با شماست! نمی دانم شاید اگر خودم هم بودم اونجا تنهایشان می گذاشتم!هیچ به خودتان غم راه ندهید!

امسال روی سخنم به طبیعت هست. طبیعتی که تمام عمر باهاش زندگی کردم!طبیعتی که امروز فکر می کنم به اشتباه فکر میکردم من را می فهمد!

تو ای آسمان:

تو چه طور دلت آمد؟تو چه طور دلت آمد این قدر بی احسا و تلخ تمام روحت را در گیر این بازیه مسقره ی زندگی بکنی و هیچ نباری؟بس دیگر این همه توجیه های مسقره ات را!دیگر حتی حال و حوصله هیچ یک از اشک هایت را هم ندارم!دیگر برایم مثل یه تیکه آتش است که بر سرم می باری!هیچ فرقی برایم نداری با این همه آشغال دور و برت!اصلا لیاقتت همین تنهاییست!دیگر هیچ فایده ای ندارد تو ببار و برف و زیباییت را نشانم بده، هیچ وقت از خاطره ی کوچکم نمی رود این حس تلخ!تمام زندگیم فکر میکردم بالایی!تنها فکر میکردم که تو می فهمی چه می بارم برایت از غم این همه فشار و سختی اطرافم!چه رویای هزار پاره ای بود این حس احمقانه ام!
هنوز هم باور نمیکنم تو این قدر سنگین بر تمام این روز ها شاهد بودی!تو مگر نمیبینی؟مگر نمیبینی ساقی عالم غوغایی در دل خود دارد و دارد عذاب می برد؟تو اصلا چه طور قد خم نمیکنی بر قد رعنای ابو الفضلمان!کمی هم حسمان کن لعنتی!او تا روز ابد تشنه ماند بی انصاف!تو چه طور اشک نریختی بر این همه سختی!
اون چنگال کثیفت را از روی اون همه بی حسی بردار و تنها یه قطره تنها یه قطره اشک بریز، من امروز محتاج آن اشک هایت هستم!مگر نمیبینی که تشنگی دارد تمام بدنشان را می درد!تو چه قدر بی احساس هستی!
تو چه طور هنوز هم هستی؟چه طور هنوز هم می باری!این روز ها تنها لال شو و هیچ اشک نریز که سکوت تنها جوابت هست به این خساستت!

خوب آنها نباید به تو بگویند این منطقیست بی فکر!اصلا میدانی اینها کیستند؟ می دانی بر سر که ایستاده ای؟تنها ای کاش تو یه کم فکر می کردی!تنها یه کم!
تو مگر نمیبینی؟مگر نمیبینی تشنه اند؟دارند از درد تشنگی به خود می پیچند!آخر بی احساس کمی هم فکر کن!تنها کمی حس کن این پایین را، این پایان را!چه قدر تلخ نگاهشان میکردی!
هنوز هم باور نمیکنم تو می دیدی!تو می دیدی که آقایم ابو الفضل دیشب چه بی تاب بود!چه غوغایی در دلش می گذشت و تو ساکت بر درد آنها می نگریستی و می خندیدی و حتی یه قطره هم اشک نریختی!تو گریه کودکان را دیدی !
آه که چه قدر تو بی انصافی، دیگر هیچ فرقی ندارد، حالا برایمان هر چه قدر دلت می خواهد اشک بریز، تو دیگر همان آسمانی هستی که هیچ روحی در وجودش نیست!
تو نباید باشی!اصلا تو لیقات این دنیا را هم نداری!لیاقتت همین هست که دود بریزیم در حلقت!دیگر جای باران آتش بریز، آری این خوب عذابیست که تمام این آدم ها را ببینی!خوشحالم که بر تمام این دنیا دید داری و خوسحالم که تمام این دنیا را به آغوش کشیدی که لیاقتت همین زمین هست!
حالا ابر هایت را نشانم بده، با تمامشان بازی کن تا کمی فکر بکنم زیبایی، من را خواب غروب زیبایت کن،که بعد از این غروب تنها غمست که می ماند!
 و تو چه قدر احمقانه آسمان ماندی!

لیاقتت همین زمین است:


و تو زمین چه قدر پستی!تو هم هم لیاقت همان آسمانی!لعنت به جاذبه ات که آب را از مشک زخمی میریزد!بی انصاف تو می دانی آن مشک  راهی لبهای که بود؟هنوز هم خودت را بر او ترجیح می دی؟هنوز هم فکر میکنی قلب شنی تو از لبهای او محتاج تر است به آب؟بهت قول میدادم که با اشک هایمان تمام شن هایت را خیس میکردیم!تو چه طور دلت آمد؟تو چه قدر بی وفایی که این وفای آقایمان را دیدی و این طور آب را از دستش بلعیدی؟لعنت به تو واین قلب شنیه مسقره ات!
اصلا دیگر جاذبه ات را هم نمی خواهم!ولم کن بگذار به آسمان برسم تا گریه اش را در بیارم!اصلا تشنگی لیاقتت هست باید تا آخر عمرت تشنه بمانی بی وفا!باید تمام وجودت صحرا بشود!حقته که از درون این طور بسوزی و آتش بگیری!
اصلا می دانی؟می دانی که درخت های اینجا از تو فرار میکنند!می فهمی فرار می کنند، نمی بینی همه درختان از اعماقت به بیرون فواره می زنند و تنها خواهشاشان اینست که آسمان دستشان رو بگیرد و در بیایند از این گوی آتش؟لیاقتت این است که هر معتاد و غیر معتادی روی پوست خشکت تف بندازد، که چه آب شیرینیست برای تو!بنوش به یاد آن آب تلخی که خوردی!
چه قدر لقدت بکنیم دیگر؟ خسته نشده ای؟بر جاذبه ات لعنت بی انصاف!
بر جاذبه ات لعنت که دست آقایم را بر زمین انداختی!بر جاذبه ات لعنت که قد رعنایش را به آغوش کشیدی!چه سنگ دل هستی که این طور خون آقایمان را بلعیدی!خون آشام های قصه ها هم شرم می کنند از وجودت بی وجود!نکند یادتون نبود؟نکند فراموشتان شد که اینها کی هستند؟آخی تنها یک اشتباه لپی بود آری، حتی حرفتان هم زشت است که بگویم!


 باز هم دم آب گرم!
باز هم از وجودش زنده ایم!چه مزه ی تلخیست این بی مزگیه آب بعد از این روز! او مثل شما ها نبود، او وقتی لب های خشکیده اما آب دیده ی قمر را دید دیگر توان نداشت، بهتان قول میدهم تا ابد جاریست.تا ابد می گرید و جریان دارد تا شاید روزی به لبهایشان برسد!
دیگر توان نداشت که در اعماق تو پنهان شده است، من هم جای او بودم این خفت را می پذیرفتم که در اعماق تو پنهان شوم!
چه شرمسار شد آب!دیگر چه طور آب بخورم؟وقتی ذات وفای عالم این طور تشنه ماند!دیگر آب یخی وجود ندارد!اصلا هیچ حسی ندارد این آب!!این چه عذابیست که باید محتاج آب باشید برای زندگی!چه زیباست که از تمام این دنیایی ها می گذرند و به خاطر غیر دنیایی ها می جنگند!
چه 3 نقطه زیباست در درک این درد که الحق از درد هم خجالت میکشم امروز!
...

قربانتون کیو(ببخشید اگر بد شد،هم هول هولی شد هو اینکه امروز اصلا حس نوشتن نبود)


راستی ای کاش یه وبلاگی یه راه ارتباطی ای می زاشتید که بتونم جوابتون رو بدم!ممنون از نظر خصوصیتون!امم، فکر کنم بیشتر بتونم از تجربیاتتون استفاده بکنم!


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:28 توسط کیومرث |

هو المحبوب

این تمام احساساتم بود وقتی یه کودک گدا، دو دست و چهره اش را بر شیشه چسباند و تمام نگاهش یک خواهش کوچک بود!و چه سنگین زیر بار رد کردن بغل دستیم کمرم خم شد!خوشبختانه کمکش کردم و الا الان ...

اسمشو نه میزارم شعر نه میزارم شعر نو، به نظرم نمیدونم چیه!ولی هر چی بود تیکه تیکه از احساساتم میریخت بیرون!تمام وجودم درد و گریه بود وقتی می گفتمش!خواهش می کنم با تمام احساساتتون بخونید!

اسمشم:


زیبایی امروز من

جرثفیل ها بر قلبم فرود می آیند
سیمان، پوستم را گرفته است
دود پاک این شهر، در اعماقم رخنه کرده است
و نگاه سنگین دیوار های غم
ساختمان ها نگاهم می کنند
چیزی برایم باقی نیست، از وجودم
نگاهی می اندازم به آسمان آسمانی که تمام نگاهش به من است
و تاریک و بی حس به هم می نگریم
سرطان بغض، تمام وجودم را گرفته است
و پیش نگاه آسمان،خلاص می شوم از دستش
ساختمان ها ساخته ایم در حاشیه ی زندگی
چه مسقره می گویم کلمات را وقتی هیچ امیدی به او نیست
شیشه ها تاریکست، دیگر دشوار بتوان بیرون را دید
چه صدای دلنشینیست، صدای اگزوز
جای تبریک دارد، تمام این هنر های انسانی
آی انسان ها، به دست رنج تمام عمرتان خوش آمدید

چه زیبا دستاهیم گرم بود وقتی، کودکی دستهایش را می سایید تا کمی گرما را درک کند
چه زیباست این حس
چه زیباست که من می خورم و می خندم و دوست من در گوشه ی این شهر درد گشنگی می خورد و می خوابد
چه زیباست این حس
و چه زیبا، امروز من و تو گرگ هاری شده ایم که گرگ هم، شرم می کند از وجودش
جای تبریک دارد که من و تو سوار ماشین ها و کودکی زل می زند بر ما، و چرخش دست او را رد می کند
چه بی رحمانه زیباست
واقعا خسته نشدی از این همه زیبایی؟
کمی هم کثافت باش

و به فکر کودک های کثیف این دنیا باش، که هنوز تسخیرش نکرده ایم
و چه آرام لهش کردیم زیر پای خود، ته سیگار انسانیت را


جالبه قدیم وقتی احساسی می شدم زنده شعر می گفتم اما این قضیه رو فردا شبش یهو یادش افتادم و یهو شروع کردم اینا رو گفتن، خوشبختانه یا بد بختانه کاغذم دم دستم بود پیادش کردم!
این جملات پر رنگ رو خودم باهاشون خیلی حال کردم!واسه همینم بلدش کردم چون معنای ظاهری نمی دن!یه معنای دیگه ای دارن که اونا منظورمه!

نامرده هر کی شعر  رو بخونه و نظر نده!
قربانتون کیو


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:29 توسط کیومرث |

و به نام تو

...
گفتم چه بنویسم که دوباره دل تنگم دل شادت را به غم همیشگی و تلخ گلویم دعوت بکند!
گفتم چه کنم که نتوانم تو را هم در این دایره یگرداب غرقت بکنم!
از اول نوشته بودم تمامش را! خیلی سردو بی روح بود تصمیم گرفتم که همه را پاک کنم و این 3 تا نقطه ی کوچیک رو فقط یادگار بگذارم تا بعد ها بگویم چه روز های سختی گذشت و من هم سر پام هنوز!


آخ! که چه تلخ است این سکوت! وقتی می دانی اگر حرف بزنی خطاست و همه چیز میریزه بهم!و وقتی هم حرف نزنی این تویی که داری میریزی بهم!

و من در این کویر خشک و بی روح انسانیت در گیر یه تیکه کاکتوس پیر شدم!دیگر بهم اثبات شد که انسانیت با مرگ سهراب مرد و من در انتظار تو ام!تو که تنها امیدم هستی!



و بپرس از خدایمان که او چه طور شما را دوست دارد و می بیند که شما این طور عذاب میکشین و اذن ظهورتان را نمیدهد!و چه طور می توانید صبر کنید بر این مردم!چه سخت و سوزناک هست!

و همیشه این جمله را خیلی دیر به خاطرم میاوری!
که:


اگر شکنجه گر تویی، شکنجه اشتباه نیست

و باز هم

اگر شکنجه گر تویی، شکنجه اشتباه نیست



قربانتون کیو(مردم از این همه تبلیغات یه بارم یکی جدی نطر شو بگه!)


+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:14 توسط کیومرث |

هو المحبوب


وای امروز صبح که خدا لهم کرد!هوا رو دیدین!بارون بود بعد یه اس دادم به یکی گفتم بیا در این بارون بدی ها رو بشوییم و از این حرفای ... به محض این که این حرف رو اس کردم هوا چت زده و باران را به برف تبدیل کرده و آسمان د ودست خود را بر شکم خود نهاد و قاه قاه به من خندید!البته معتقدم از قبل قضیه با خدا هماهنگ شده بود چون از قبلش داشت زیر زیرکی هی میخندید!هیم از دستش در میرفت رعد و برق میزد!

بعدش نشستم فکر کردم که من اگر یه بچه داشتم خوب قطعا خیلی دوستش داشتم! انصافا گفتم چند مرده حلاجم؟!دیدم در حد زیر بغل حلاجم نیستم چه برسه به باقیه ماجرا!یعنی سر ضرب جواب دادم عمرا!عمری این حرکتو نمیکردم! چه بسا به سازمان حقوق بشر هم از دست خدا شکایت میکردم که این چه حرکت غیر انسانیست که دستور میده!

من که مردش نیستم!هر کی مردشه واقعا آدم بزرگیه! بعد فکر کردم که چی میشه که یه آدم حاضر میشه چنین حرکتی بزنه!خوب جواب واضحه!حالا به یه نتیجه ای میرسیم که خدا ابعاد دیگری داره که هنوز هم کشف نشده!عجب!im genus یه کشف جدید!

به خودم گفتم ابراهیم چه قدر میتونه عاشق اسماعیل باشه و همینطور اسماعیل چه قدر عاشق ابراهیم باشه!و چه حال و هوایی بوده اون روز!حتی باورم نمیشه چه قدر سخت بوده رد و بدل کردن چنین دیالوگ هایی بین پدر و پسر!واقعا نمیشه فهمید!فکر کن بابات بیاد این حرف و بزنه تو احتمالا میترکی از خنده و احتیاجی به قربونی کردنت نیست!
هر کسی خدا رو برای یه چیزی می خواد و شاید هم کسانی خدا رو برای خدا می خوان!اما او خدا را برای خدا بودنش می خواست نه برای هیچ چیز دیگر!نمی دونم شایدم این نبوده!
نه جدا یه کم فکر کن، طرف می خواست سر بچشم ببره به خاطر خدا، خیلی بزرگ بوده!خیلی!یعنی ایمان و اعتقاد در حد فیل!عجب هنوزم تو کفم!بربید تو بحرش واقعا سخته بیای بیرون!


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:13 توسط کیومرث |