بی ترس دوزخ و حرص بهشت از زندگی باید نوشت
تقریبا ساعات می گذشت و روز داشت حکم جلبش می اومد!
برشکسته شدن خورشید، یه چشمک عمیق از جانبش و رفتنش برای فردا!دقیقا وقتی بود که احساس بودن به من رسید!داشتم گیج و واویج از مدرسه بر میگشتم و رپی به بدن میزدم که کلم به سمت پیاده رو بود!
داشتم بیرون رو میدیدم!یه پراید رو دیدم که داشت بر عکس خیابون رو می اومد!او هم کلش تو پیاده رو بود!
منم دیدمشون دو تا دختر بودن که داشتن عکس خیابون از پیاده رو می رفتن!
دو تا پسرا یکیشون پیاده شد و پرید جلوی دخترا!نمی دونم چی می گفت چون ما درگیر ترافیک میدون بودیم!
ولی از حرکات دستش فهمیدم که میگه بیاین سوار ماشین شین!
و من ترسرا در آن تاریکی شب در چشم های خطچشم مالیده و آرایش کردهدو دختر میدیدم!و ای کاش شیشه رو پایین میدادم و فریاد می کشیدم که:
این راهش نیست!این فقط یعنی آزار یعنی ترساندن دو نفر که از بچگی تو مخشون کردن که باید از چنین آدم هایی ترسید!و واقعا هم جای ترس هم داریم این موجودات شیکم گنده ی خشن که فقط فکر کمر و جفتی از اقسا نقاط بدنشان هستند!جای ترس که سهل است باید فکری برای از رده خارج کردنشان کرد!با دیدن این موجودات که همه چیز را ... میبینند(منظور دو تا پسر نیستند ها، کلی میگم)از وجود خودم خجالت میکشم!
و ای کاش ...

خیلی ناراحت شدم!از دیدن فاحشه های گوشه خیابون این قدر ناراحت نمی شدم!
خیلی دوست داشتم از اون دو تا پسر بپرسم چرا؟
چرا این قدر برات مهمه؟دوست داشتم ارزش های اون رو هم بدونم!بفهمم که اون اگه بفهمه خواهر خودش دوست پسر داره چی کار می کنه؟یا اینکه کسی برای خواهر خودش چنین کاری کرده؟؟
میدونی یه حسی بود که وقتی فاحشه ها رو میبینم بهم دست میده!
خیلی دوست دارم از اون ها هم سئوال کنم!یعنی کلی سئوال دارم !اون قدر که هیچ جا جا نمیشه!
عشق و عاطفه برایتو چه معنایی داره؟چی شد که به اینجا رسیدی؟
وقتی داری کار می کنی به چی فکر میکنی؟
اگه یه روزی بخوای بمیری چی وصیت می کنی؟لذت هم داره؟
اینکه شده تا حالا عاشق بشی؟دیدت نسبت به جنس مخالف چیه؟
...
و این ها قسمی از سئوالات در هم آمیخته من است!و با دیدن این موجودات هم از تفکر و انسانیت خارج میشم و فکری افکارم رو می پیچانند که فرق بین من و تو چیه؟و این چه نعمتی یا شاید چه حکمتی هست؟
و ای کاش که...
به نام او که گریه را آفرید تا من هنوز بتوانم مشکلات و گذشتم رو تو خودم حل کنم!
خیلی وقت پیش بود که نماز دوشنبه ظهر مدرسه رو پیچونده و به حیاط متواری شده بودیم!!
نمی دونم چرا!نه حسش بود نه حال و هواش!آخه اینا هم که فقط نماز نمی خونن! ماشاالله یه ختم قرآن قبل و بعدش میرن!تازه اگه مفاتیح نرن!
تا اینکه یهو یکی از رفقا اومد و دستمو گرفت که بیا بریم بالاو نماز بخونیم!گفتم بیخیال حسش نیست!گفت نه الا و بلا باید بریم!گفتم ok بزار بوضوم!(وضو بگیرم)گفت باشه!وضو رو ردیف کردیم و رفتیم بالا!
داشتن اذان میگفتن، عین همیشه!رفتیم و صف 4 یا 5 نشستیم!رو به رومون یه محراب و پشت سر مدیر و معلم راهنما×!!!!که عین چوپان هایی داشتن نگاه می کردن!آخه گویا دوست ندارن بچه ها صحبت کنن!پای خدا میزنن!ما که همه چیچشیدیم اینم روش!
پشت کرده به مدیر و وارد فاز نماز شدیم!نمی دونم چرا و باز هم نمیدونم چرا که یاد اولین بار نماز خوندم کردم!دقیقا رکعت دوم نماز اول!یاد اون روزی که من و مامانم خونه تنها بودیم و تلویزیون داشت اذان پخش می کرد!رو به مامانم کردم و گفتم مامان نمازخوندن چه طوریه؟مامانم هم از حق نگزریم تا می تونست تبلیغ کرد!
اون قدری که رفتم و وضو گرفتم و اومدم وایسادم برای نماز!وای خدا!!مامانم بهم گفته بود اگه نماز بخونی و از خدا چیزی بخوای حتما بهت میده!بعد شروع کردم نماز خوندن نمی دونستم از خدا چی می خواستم احتمال 80 % موفقیت می خواستم!
اما دیدم نسبت به نماز مثل غول چراغ جادو و چراغ جادو بود!
باکلی ذوق و شوق نماز خوندم!مامانم روی مبل نشسته بود و داشت چیزی می بافت!آخرش که مامانم گفت اسلام علیکم و رحمه... و منم پشت سرش گفتم!
گفت تمام شد!
گفتم همین ؟تمام شد؟
گفت آره
گفتم پس من که آرزو نکردم
خوب حالا سجده برو و هر چی از خدا می خوای بهش بگو!
باورم نمی شد!
گفتم واقعا؟-آره!گفتم هر چی؟ -هر چی!رفتم سجده و با تیز بازیه تمام گفتم خدایا همیشه آرزو هایم رو بر آورده کن!خدایا همه ما سالم باشیم و ...
تو همین فازا بودم که یهو دیدم نماز تموم شد!همه مثل مرغای پر کنده دست و بال زدن و این ور و اون ور رو نگاه کردن!بعدم به نیت رشد آنفولانزای نوع Aبا هم دست دادن و انگار که اونا خدا باشن گفتن قبول باشه!
منم رفتم سجده و این بار از خدا خواستم که منو بخشه این بنده ی مذخرفشو که گاه گاه کفر می ورزه و چرت میگه!!گاه هم حق میگه و کسی اهمیتی نمیده
بعد بلند شدم!چند روز بعد همون رفیقم گفت چرا بعد نماز میری سجده ؟؟می خواستم توضیح بدم که اصلا فازش نبود!گفت خیلی شماتیک میری!میدونی که برای شکره!گفتم اههه!من یه عمری خواسته ها مو از او می خواستم!!
ای خدا!اون موقع ها چقدر خوب بود!وقتی هنوز هیچی نبودم!وقتی نمیدونستم عشق و بد بختی و فقر یعنی چی!وقتی نمی فهمیدم!معنای هیچ چیز رو!معنای رفاقتو و معنای غیرت و معنای خورد شدن رو!معنای این که چرا باید زنده باشی!
الانم که هیچی !همه چیز فرق کرده!چه دورانی بود!هه!اولین روز روزه گرفتنم!
وای خدا!چه قدر خسته شده بودم!وقتی اذان گفتن انگار این که الیشا کاتبرد رو بهم داده باشن!همچین ذوق کردم که پریدم بالا!سرعت غذا خوردنم اون روز سر سام آور بود!
چه روزایی گذشته!اولین روزی که اومدم مصاحبه برای مفید!یادمه هول کردم و تشهد رو نتونستم بگم!یادمه اون موقع آدما رو یه جور می دیدم!
و خدایا چرا!چرا تو این همه خاطراتم یه مشت کثافت رو ریختی؟که این همه پاکی رو به گند بکشن؟؟
این سئوالیه که هیچ وقت جوابش رو ندادی!هیچ وقت نگفتی که چرا من باید سرنوشتم این باشه!
وای اولین روزمدرسه!
چه کسایی چه راهایی!
بی خیال!
خلاصه این که اون روز کلی حال کردم!یاد خاطرات خوش گذشته افتادم!چون همیشه تو زندگیم یاد خاطرات نمیکنم!چون اون قدر خاطرات بد دارم که اعصابمو خراب می کنه!(تو تکست ها هم گفتم)ولی این یه بار برام رویایی بود!خیلی قشنگ بود!چون خبری از آدم بدای قصه نبود!!از اون کثافتایی که یه روزی جواب کاراشون رو میدن!
در باب آینده:کار وطنم ویران تموم شد!ولی یکی از دوستان ویرش گرفته که کاورشو بدم اون بسازه!از اونجایی که اگر ندم احتمال زنده بودن خیلی کمه پس مجبورم اول بدم آقا بسازه بعد پخش کنم!
کار بعد از وطنم ویران هم می خواست در مورد فاحشه ها و زندگیشون باشه که با شنیدن آهنگ پیاده میشم یاس رسما قلاف کرده و باید چندین و چندین متر لنگ بگیرم و جلوشون متوالیا بندازم!توصیه می کنم گوش بدید از همه جهت اوجه!
نمی دونم ولی شاید لاو یا ... باشه!
قربانتون کیو(این روز ها که گذشتند ، همان من بودند!همانی که کیو می دانی)
داشتم گشت و گزاری میکردم در سایتی که در تابستان بد ژور درگیرش بودم و فعالو الان فقط شده یه سایت خاک گرفته برام!
دیدم یکی از رفقای تازه وارد این شعر رو امضای خودش قرار داده!
واقعا قشنگه!و یه نظرم چندین چندین برداشت میتوان ازش کرد!


دیشب وقتی از جلسه هفتگی راهی خونه شدم!حوالی صادقیه برای ونک تاکسی گرفتم!سه تا مرد بودیم و یه زن!
البت اولش اوشون نبود!من و یکی دیگر از هم جنسان عقب نشستیم!یکی از بزرگان هم که کلا داغون بود جلو!خانومی از راه رسید و درب عقب رو باز کرد!وقتی دید دو تا مرد عقب نشستن!
رو به جلو گفت:"آقا میشه لطف کنید عقب بشینید"
مرد در حالتی تعجب بر انگیز:"چرا؟"
او کاملا منطقی:"خوب دو تا آقا عقب نشستن"
مرد با اکراه هر چه تمام درب و باز کرد و بلند شد
زن با خنده:"با اکراه بلند شدید!!"
مرد:آخه جلو خیلی راحت تره
زن:من که نمی تونم بغل دو تا مرد بشینم
اینجا بود که دلم خواست یه تف بزرگ بندازم به صورت اون زن!چرا؟چون شاعر میگه:بگو توف به روت چون که هنوز مونده جهالت توت
یکی نیست بگه آخه مردیم لولو که نیستیم!!خدا به سر شاهده آدم خیلی ناراحت میشه وقتی این چیزا رو میبینه!از خودم از ایرانی بودنم!از این که چرا من مردم و باید این طوری باهام برخورد بشه خجالت می کشم!
بابا آخه هر چیزی هم حدی داره!بعد میگن مردا به ما احترام نمیزارن!وقتی حرف میزنن درو دیوار رو نگاه میکنن!این کجا و اون کجا!شما یکی دیگه رو بلند میکنید که بغل مرد جماعت نشینید!بعد توقع دارید براتون آپولو هوا کنیم!داشتم آتیش میگرفتم!به هر بهانه ای میخواستم پیاده شم و اون راننده تاکسی که دهنمون رو سافت کرده بود گیر میداد میگفت اینجا اتوبانه من مسئولم!هی میگفتم بابا ترافیکه همه وایسادیم منو همین بغل پرت کن پایین!تو گوشش نمیرفت که نمیرفت!!
تا آخر تو حکیم دم یه پل عابر پیاده نزدیک دیوان محاسبات پیاده شدمو از پل اومدم این ور اومدم تو کوچه سهیل!شب بود و تاریک!کوچه سهیلم کلا آدم پیاده نداره!منم شک کرده بودم که این سهیل هست یانه!
واسه همین دیدم یه پراید سفید گوشه وایساده که شانس ما یکی هم توشه!جلو تر که رفتم دیدم یه دخترست!اول به مغزم زد که نپرسم!یه موقع اینم مثل قبلی!بعد گفتم خوب اگه اشتباه اومده باشم باید کلی مسیر برگردم!رفتم دم ماشین دیدم یه کم شیشه پایینه داره sms میده!گفتم
-ببخشید این کوچه چیه؟
طفلی ترسید رفت عقب موبایلشم ول کرد زمین
گفتم الان فحشم میده!گفتم سشرمنده ببخشیدا!
گفت :"چی؟"
-این خیابون اسمش چیه؟
با درود و سلام!!
یه خبر خوش!امروز یعنی یک آبان ساعت 5 بعد از ظهر!دقیقا در چنین روزی یعنی جمعه یه آدمی به دنیا اومد که همه دکترا به خاندانش گفتن میمیره!آخه طفلی 25 روز زود به دنیا اومده بود!اینکه چه علاقه ای به این دنیا داشت و برای چه هنوز خود این موجود هم نمی دونه!اما 25 روز زود به دنیا اومده!
بعد از کلی اشک و غم که همه براش ریختن و خوردن یکی از دکترای آشنا گفته که این و اگه بهش روغن زیتون بمالید شاید و شاید زنده بومونه!
یه مامان بزرگ داشته این آقاهه که خدا بیامرزتش خیلی گل بوده به خاطر همینم هر روز خوراکش این میشه که یه حموم روغن زیتون این طفلی رو بده!
تا این که پوستش درست میشه و غصر در میره!!!بعد از اون هی بزرگ میشه و هی بزرگ میشه!تا میشه یه آقاهی که اسمشه:کیومرث!ولی خوب همون کیو بهتره چون مسخرست همه بهش میگن کیو!
البت هر دوش قشنگه!
خوب دیگه بسه!امروز تولدمه!
به مناسبت اینکه به دنیا اومدم به دستور جناب فاعل همون تکست مورد نظر ایشون رو که تقریبا دو هفته ای میشه که گفته بودن بگم رو گفتم!
خدا وکیلی میگم دهنم سافت(نرم)شد تا تونستم بگم!
اگه می خوای بدونی چرا:یه جمله از خودت تعریف کن!هان؟یه بیت خودت رو تعریف کن!
بعد میفهمی چرا این قدر طول کشید!کاور این کار هم بی نظیر شده!یه جورایی داره میگه هیچ وقت نزاشتن دیگرون خودم رو تعریف کنم!اما من با این تکست اون دست های کوچولو رو میشکونم!تازه چند تا دست کوچیک بر روح بزرگی هست که جلوشو گرفته!راستی دیگه لحن ها رو ننوشتم چون فکر کنم می تونید بخونید!در ضمن آخرش اونایی که رویاهامو می دونن میفهمن چی میگم!تو رو جون هر کی که دوست دارید یکم رو ابیات فکر کنید بعد برید بیت بعدی!راستی فکر کنم وورس 2 از همه بهتر باشه!در ضمن شرمنده که این قدر نا امید کننده و کثیف نوشته شده!این طوری شد دیگه!ببخشید!کلا با داد و دعوا بخونید!چندین تا از ابیات چندین معنا داره که بعضا خودم تو پرانتز گفتم!!
اسم کار:اثبات دیوانه

Intro:
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای،این شب چه قدر تاریک است(سهراب سپهری)
verse1:
یک درد که من رو به خاطراتم میبره
یک فکر که در تاریکی من رو میزنه
یک صحبت جدید که فردایی توش نیست
یک سبک، که سبک نو نیست
خیلی ها ازم هویت خواستن
گفتن تو کی ای بعد طعنه بزن
یک انسانم که به انسانیت احترام نزاشتم
یک بغضم که عمری فراموشم کردن
یک احساسم که از بچگی غلط فهمیدنم
یک قلبم که با خون حرف می تپم
من تناقض با تفکرات پوچ مردمم
من خلاف جهت شنا میکنم
از این آبی که سرازیر از دشت های سبز
آخرش یک داد صدای خش داره درست
یک برهان خلف، یک اثباتم
یک داد از حرف و دردم
یک ارزش که از بی ارزشی پرشده
یک انسان که از انسان بودن سیر شدم
یک چشم که از واز بودن پیر شده
یک دل که از سنگ بودن دور شده
رو به آینه خودم رو گم میکنم
محوم از دنیا، حرص می خورم
با چشمانم روی تنم می لغزم
لغزش دست روی چشم،خود را یاد میکنم
یک احساسات،که از احساسات غریبم
یک حاشیه در این شهر کثیفم
(من و تو)
تو ذوق یک کودک برای دیدن بابا
من ذوغ یک سرطانی برای اتمام دنیا
کورس:
اثبات دیوانم که برهان خلفه
اسکان قلبم به نام راهم خیلی وقته که مرده
یک اثباتم یک تصمیم گرفته شده
یک راهم، یک حس مرده
Verse2:
من یک هادی از جنس خاکم
یک بی باک از جنس باکم(3 معنا)
من یک دیوانه از جنس واهیم
یک عبور و مرور از جنس باقیم(4 معنا)
من یک مجهولم، فاعلی که فعلش معلوم نیست
یک قاتل که مقتولش جنگل مصنوعیست
همیشه یک برگه روبه رومو یک قلم دست راستم
تیغم قلمه، آمار نیستم، راستم
من یک سئوالم که از صورت پاک شده
یک جواب که از منطق پرشده
یک روح که بکارتش رو از دست داده
یک وداع، که به ظاهر با شیطان دست داده
یک نامه که به دست دار آویزونم
یک گره در طناب دار بر گردن حالم
یک جسد کبود توی خلوت اتاقم می خوابه
اون جسد منم که جز به جزش با خودش شدن بیگانه
یک بیکار،یک دیوارم
یک قلب که از شاهرگ بیزارم
یک احساسات ِ بی غریزم
چیزهایی رو دیدم که نباید میدیدم
یک معتقد که اعتقادی به انرژی و هستش نداره
یک مشکل که برای حل احتیاجی به اورانیم نداره
من از نطفه تو جنگ نبودم
من حاصل دسترنج انقلاب اسلامیتونم
برای خیلی ها عین برگشت، محرک روحم
عین قرص قلب، زیر زبونم
عذاب من خونه ی خاطراتمه
از آتیش جهنم برام سوزان تره
از این گوی گناه بیزارم
از این چرخش تکراری زمین هم مینالم
کورس:
اثبات دیوانم که برهان خلفه
اسکان قلبم به نام راهم خیلی وقته که مرده
یک اثباتم یک تصمیم گرفته شده
یک راهم، یک حس مرده
Verse 3:
من یک باد بادک که اسیر نخم
در انتظار رهایی که برم بالای این ابر
من عکس اکثر جوونا اهل دود نیستم
منم با فصل سرد تازه ی فروغ زیستم
من تفریحم خماری و خم نیست
ریم سیاهه اما اهل دود و دم نیست
من میرسم به رویاهام میدونم
من قرار نیست پشت این ابر بمونم
من به آن کوه که بالایش دریاست
به آن دخترک که بر لبش خنده ای برجاست
بدان عشق که تنها می ماند
به این ویران که ایران می خوانند
به آن جنگل که هر درختش پانصد سال عمر کرده
تجربه عشق تازه ای را به چشم دیده
به آن خاک نمناک قهوه ای ، با برگ های خزان
به آن عشق، به آن رویا، به آن دنیا
میرسم عمری ترک نخواهم گفت آن جنگل رویا
من در آن کلبه در آن زندان ِتاریک ِخاموشی می مانم
در آن رویا از شب های روز نمیترسم
به کودکیم به خاطراتم لبخند میزنم
ولی با یه ضربه تمام رویایم رو میفروشم
اما به آن کثافت لبخند میزنم
یک لبخند که در بالای دریاست
اینها حقایق نیستند،هی اینجا دنیاست
اینجا جز تاریکی هیچ رنگی نیست
همه اسیر این پوسته ایم، یه حق انتخاب دروغین
چرا آمدم، هستم و چه می کنم؟
میبینی، تفکراتم پوچ می زنند
اصلا یک پوچگرا، یک حقیقت دوستم
اما اینجا سیاهیست رو سیاهی، جز هست، دوستم؟؟؟؟
من لحظه ای فکر برایت دور ِ خودکشی را از سرم دور نمیکنم
من با همین رویا ها زندم، فکر میکنم
از کودکیم، ازوجودم، جنسم فرار میکنم
از فرط ترس از این دنیا قرار ندارم
غرق از این ثانیه به گوی گرداب می روم
از عمق این گرداب لجن، زمین، میترسم
من به هر فرصت که یابمبر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم(سهراب سپهری)
لعنت به این ثانیه ها،ساعت، افکارم
به انسان،ماشین، زندگی، اشکایم
گریزانم همه سیاهو پلیدو کثیفند
هیچ کدوم روز های من رو ندیدند
گریزانم از آن مردم که بامن
به ظاهر همدم ویک رنگ هستند
ولی در باطل از فرط حقارت
به دامانم 1000 پیرایه بستند(فروغ فرخزاد)

دیشب نه پریشب رفته بودیم عروسی!
اول بگم هیچ نسبتی با ما نداشتم!عروسیه پسر مستجرمون بود!چون اون خونه پارکینگش خوراک پارتیه اونجا گرفتن!بعد خوب تصور کن ضایع بود ما رو دعوت نکنن!
آقا یه دی جی آورده بودن که ای کاش نمیاوردن!یعنی به گند کشید مهمونی رو!رسما وسط آهنگ زارپ میزد ترک بعد!فکر کنم از میز دی جی فقط یه دکمه رو بلد بود!اونم نکست!
بعد خداییش اینجا بود که 3 تا مرد و یه زن هم باهاش بودن که میشد 4 نفر!مثه الاغ وایساده بودن!!!
وای خدا عروسی به این جوادی ندیده بودم!
این طرف کرد واون طرف رشتی!تصور کنید دیگه دی جی چی باید فاز بده!
وای!
به قدری ضایع بودن که من به شخصه بعد از شام بدو رفتم بیرون!گفتم پاشید پاشید بریم که اینا دیگه کین!
وای خدا هنوز تو کف دیجیم!عجب ضایع بود!فقط فیلم بود مرتیکه دلقک!از اون شب به این ور بد جور کنجکاو شدم ببینم چه قدرپول گرفته!

راستی فاعل جان بترکی!با این طزی که اومدی!از خودت بگو!یه انقلابی به راه انداختی که دارم دیوونه میشم!تازه دارم میفهمم که چه قدر زندگی مذخرفه!و از دیشب تصمیم گرفتم به خرییت مردم و فرهنگ صفر مردم و اطرافیان و به کثافت های دنیا فقط بخندم!به مشکلات بخندم تا ضایع شن!آره میخندم!ها ها ها ها!
تو هم بخند یه حالی داره!
الکی بخندی راستکی خندت میگیره!به این همه تکلیف که دیروز دهنمون رو.... فقط خحندیدم و گفتم نگاه کن فکر کرده یه ماه تعطیلیم!هه هه !فکر کردن تعطیلمون کردن که بریم تکلیف بنویسیم!ها ها ه ا ه ا!
قربانتون کیو(به زودی تکست:اثبات دیوانه)